یکسان ایران سیاسی فرزندان شورای شهر اصلاح طلبان

یکسان: ایران سیاسی فرزندان شورای شهر اصلاح طلبان انتخابات شورای شهر اخبار سیاسی و اجتماعی

گت بلاگز اخبار حوادث حالا خودم هم بدلیل قتل همسرم دستگیر شده است ام ، زندگی تلخ دختری که مادرش با همسایه ارتباط داشت

پانزده سال زیاد نداشتم که پدر و مادرم جهت هر لحظه از هم جدا شدند. زندگی مان در ابتدا چندان بد هم نبود. پدرم کارگر شرکت نفت بود و از نظر مالی تاحدودی دست مان به

زندگی تلخ دختری که مادرش با همسایه ارتباط داشت/ حالا خودم هم بدلیل قتل همسرم دستگیر شده است ام

عبارات مهم : زندگی

پانزده سال زیاد نداشتم که پدر و مادرم جهت هر لحظه از هم جدا شدند. زندگی مان در ابتدا چندان بد هم نبود. پدرم کارگر شرکت نفت بود و از نظر مالی تاحدودی دست مان به دهانمان می رسید. نمی دانم چه شد که اخلاق و واکنش‌ها پدرم به یک باره به تمامی عوض شد.

رکنا نوشت:پدرم پیوسته به مادر گیر می داد و گاهی او را کتک نیز می زد. پدر می گفت: “فکر می کنی که الاغم و متوجّه نمی شم که با مرد همسایه طبقه بالایی که زن و بچّه نداره و تنها زندگی می کنه، ارتباط داری؟! فکر می کنی، نمی فهمم که داری به من خیانت می کنی؟!”

دلم جهت مادرهمیشه مظلومم می سوخت. بنده خدا در حال کتک خوردن و گریه کنان می گفت:”اشتباه می کنی مرد! خیانت کدومه؟ تو خیالاتی شده است ای. من همواره عاشق تو و دخترمون بوده و بسیار زندگی یکسان مون رو دوست دارم!” پدرم با شنیدن این سخن مادرم کمی آرامتر شده است و چند روزی زندگی مان رنگ مهر و محبّت به خود می گرفت تا این که بار دیگرهمه چیز از نو شروع می شد.

حالا خودم هم بدلیل قتل همسرم دستگیر شده است ام ، زندگی تلخ دختری که مادرش با همسایه ارتباط داشت

چون پدرم چند باری مادرم را هنگام صحبت کردن با مرد همسایه دیده بود، به همین علت به او مشکوک شده است و به مادرم می گفت: “تو باهاش سرو سری داری! اون جوونه، خوشگله! من که دیگه قیافه ای ندارم. حتما به همین علت اونو به من ترجیح دادی!”

مادر در جواب پدر می گفت: “باباجان، آخه کی گفته سلام و احوالپرسی یعنی گرم گرفتن؟! ما در داخل یه مجتمع مسکونی زندگی می کنیم، خب، طبیعیه که گاهی همدیگه رو ببینیم. به نظرت هنگامی که بهم سلام می کنه، نباید جوابش رو بدم؟ بعدش هم مگه روزی که اومده بودی خواستگاری، من کور بوده و ندیده بودمت؟ من تو رو با همین صورت پسندیدم. تو رو خدا به من تهمت نزن مرد! من هوسباز نیستم که به شوهرم خیانت کنم. من حتّی یه تار موی سر تو رو با صد تا دنیا عوض نمی کنم!”

پانزده سال زیاد نداشتم که پدر و مادرم جهت هر لحظه از هم جدا شدند. زندگی مان در ابتدا چندان بد هم نبود. پدرم کارگر شرکت نفت بود و از نظر مالی تاحدودی دست مان به

مادر هنگامی که این حرفها را می زد، چشمان پدر پر از اشک می شد و حتّی گاهی اوقات نیز از او به علت تهمت و کتک های بیشمارعذر خواهی می کرد، امّا به کلّی پیدا بود که فکر خیانت هر لحظه ایّام، بسان خوره ای درحال خوردن مغز اواست.

دیگر همه همسایه نیزبه اختلاف پدر و مادرم پی برده بودند، لیکن در مدّتی که پدرم جهت مأموریت کاری به استانهای جنوبی می رفت، منزل ساکت و آرام می شد و هنگامی که دوباره باز می گشت، صدای جیغ و ناله های مادربیچاره ام، بار دیگر تا هفت منزل آن طرف ترهم می رفت!

یادم می آید که یک بار، دعوا و زد و خورد شدیدی بین پدر و مرد همسایه در گرفت و مرد همسایه پدرم را ترساندن کرد که اگر یک بار دیگر دست روی مادرم بلند کند، استشهادی علیه او از همسایه ها خواهد گرفت و او را به دادگاه خواهد کشاند.

حالا خودم هم بدلیل قتل همسرم دستگیر شده است ام ، زندگی تلخ دختری که مادرش با همسایه ارتباط داشت

پدر بعد از دعوا با مرد همسایه، به منزل آمد و در حالی که با کمربند به جان مادر افتاده بود، می گفت: “حالا دیگه چی می گی؟! مردک بی همه چیز خیلی راحت پیش من از تو طرفداری می کنه. خب حق هم داره. حتما تو بهش در باغ سبز نشون دادی و اونم حسابی چشمش تو رو گرفته!”

زندگی مان بعد از دعوای پدرم با آن مرد، به راستی که به یک جهنّم واقعی تبدیل شده است و هرروز در آن جنگ و ستیز در جریان بو د تا این که آخر پدرم، خیلی سریع، منزل ای دیگری اجاره و ما به آنجا نقل مکان کردیم.

پانزده سال زیاد نداشتم که پدر و مادرم جهت هر لحظه از هم جدا شدند. زندگی مان در ابتدا چندان بد هم نبود. پدرم کارگر شرکت نفت بود و از نظر مالی تاحدودی دست مان به

پدرم تنها به نقل مکان منزل بسنده نکرد و بعد از آن از مادرش-مادربزرگم- که تنها زندگی می کرد نیز خواست که به منزل ما بیاید تا در نبودش، خیالش راحت بوده و بسیار دقیق، مواظب اعمال و واکنش‌ها مادرم بوده وکوچکترین حرکت وخطایی را به او گزارش دهد.

مادرم که این کنترل و مواظبت را توهینی به خود می دانست، به عمد، در نبود پدر بی اعتنا به مادربزرگ، هر روز چند ساعتی از منزل بیرون می رفت و به محض این که پدر از سفر بازمی گشت، مادربزرگ نیز گزارش کارهای مادر را به او می داد و در این گونه مواقع بود که پدرباردیگر همچون یک پلنگ زخمی، به جان مادر بیچاره افتاده وبه تمامی سیاه و کبودش می کرد!

حالا خودم هم بدلیل قتل همسرم دستگیر شده است ام ، زندگی تلخ دختری که مادرش با همسایه ارتباط داشت

زندگی ما دیگرهیچگاه روی آسایش به خود ندید و مادرم به ناچار درخواست طلاق داد و به منزل برادرش رفت.

با شایعه ایی که پدردرباره مادرم به راه انداخت، همه فامیل و بستگان وحتی اعضای خانواده مادرم نیز که هر لحظه ایّام پدر را مردی تمام و کمال می دانستند و حرفش را قبول داشتند، مادرم را به تمامی طرد کردند و او مجبور شد که جهت یافتن سر پناهی به عموی بزرگش پناه ببرد.

هفته ایی یک بار، علی رغم مخالفت های پدر به دیدن مادر می رفتم و درآغوشش اشک حسرت می ریختم. چند ماهی از جدایی پدر و مادرم می گذشت که فهمیدم مادرم جهت بار دیگر قصد ازدواج دارد.

هرچند ناراحت بودم ولی در دل به مادرم حق می دادم. مادر خیلی بی سرو صدا و بی آنکه حتّی به من بگوید همسرش کیست، ازدواج کرد و رفت سر منزل و زندگی اش! ظاهرا شوهرش ارتباط مرا با او قدغن کرده بود. مادر می گفت با شوهرش راجع به من صحبت کرده، امّا او گفته که به هیچ عنوان دوست ندارد که من به منزل ارزش رفت و آمد کنم.

پدر یک روز به منزل آمد و گفت: “زود باش آماده شو. می خوام ببرمت جایی تا از نزدیک و با چشمای خودت واقعیت رو ببینی!” نمی دانستم پدر چه در سر دارد. “سمانه”، دوست صمیمی مادرم که هنوز با هم رابطه داشتند نیز همراهمان رهسپار شد.

پدرما را به شمال شهر برده و در برابر یک منزل شیک و مجلّل پیاده شدیم. سمانه زنگ در را به صدا درآورد. دقایقی بعد مادرم در آستانه در ظاهر شد. او از دیدن من و پدر از تعجّب خشکش زد. حسابی گیج شده است بودم و نمی دانستم که چه خبر هست. پدر بی آنکه منتظر تعارف مادرم باشد، داخل منزل شده است و خطاب به من گفت:”بیا داخل تا خودت همسر مادرت رو ببینی!”

آنجا بود که همسر مادرم را دیدم؛ همان مرد همسایه! پدر با پوزخندی بر لب گفت: “حالا باورت شد که من حرف مفت نمی زدم؟! این دو تا از همون موقع با هم در ارتباط بودند. از همون زمانی که مادرت قسم می خورد که عاشق من و تو زندگی مونه! می دونستم هر چی بهت بگم باور نمی کنی.

در آن لحظات که مادر تلاش می کرد خودش را نزدمن تبرئه کند، احساس بدی داشتم. حس می کردم که حسابی همه چیز را در زندگی باخته ام! مادرم دیگربه تمامی از چشمم افتاده بود، به گونه ای که دیگر نه می خواستم که او را ببینم و نه صدایش را بشنوم.

آنقدر آشفته و بهم ریخته بودم که یک شب به قصد خودکشی قرص های آرام بخش مادربزرگ را در یک لیوان آب حل کرده و سرکشیدم. دلم می خواست بمیرم و از آن همه افکار مشوّش رهایی یابم، امّا از بدشانسی ام، پدرم که آن روزها تلاش می کرد خودش را زیاد به من نزدیک کند، متوجّه شد و فوری مرا به بیمارستان رساند.

بعد از آن اتفاق، رابطه ام با پدر بهتر شد. پیدا بود که او زیاد از مادر مرا دوست دارد. یک شب به او گفتم: “مادرم هرچقدرازتو کتک خورد نوش جونش، مادر به خاطر اون مردک زندگی مون رو بهم زد و من رو به این حال و روز انداخت. تو جوونی بابا، دلم نمی خواد تنها باشی. دلم می خواد ازدواج کنی. اصلا خودم برات یه مورد خوب درنظر گرفتم!”

به گزارش رکنا، پدر آن شب هر چند با ازدواج مجدّد، مخالفت کرد، امّا از حرف هایش فهمیدم که آنچنان هم بی میل به ازدواج نیست. من سمانه را که زنی مطلقه بود، جهت پدر گزینش کرده بودم و ظاهرا پدرهم او را پسندیده بود و آخر پدر و سمانه خیلی سریع با هم ازدواج کردند.

سمانه اوایل با من مهربان بود و تلاش می کرد که رابطه ایی دوستانه با من برقرار کند، امّا نمی خواست من با آنها زندگی کنم و پیوسته به پدرم می گفت: “چرا دخترت باید با ما زندگی کنه؟ آیا نمیره پیش اون مادر خیانت کارش؟ من یه زنم، می خوام بچّه داربشم، امّا تا هنگامی که دخترت پیش ما باشه تو به بچّه من چندان محبّت نخواهی کرد!”

پدرم که دیگر نمی توانست یا آن اوضاع اسفبار را تحمّل کرده و یا این که از سمانه و فرزندش بگذرد، به همین علت مرا نزد مادربزرگم فرستاد! روزهای بیچارگی ام از همان وقت شروع شد، دیگر مدرسه نرفتم و از طرفی دیگر نیز تحمّل ماندن در منزل و بداخلاقی ها و غرزدن های مادربزرگم را نداشتم.

برای فرار از نق زدن های مادربزرگ هرروز چند ساعتی را بیرون از منزل می گذراندم و درهمان روزها بود که با “فرزین” آشنا شده است و به پیشنهاد او از منزل گریختم.

فرزان دورنمای یک زندگی شیرین و افسانه ایی را برایم ترسیم کرده بود.با او به منزل مجردّی اش رفته و زندگی جدیدی را در کنار او و دو دختر و پسر دیگر که از دوستانش بودند، شروع کردم. در ابتدا همه چیز خوب بود. فرزان از هیچگونه مهر و محبّتی به من دریغ نکرده و هر لحظه خودش را عاشق دلخسته من نشان داده و می گفت که منتظر است تا خانواده اش از سفر خارج بازگشته تا آن وقت با هم ازدواج کنیم.

آن روزها به راستی از خوشحالی سر به آسمان می ساییدم، امّا هنگامی که بعد از پنج ماه زندگی در منزل فرزان و برباد دادن عفّت و پاکدامنیم و گرفتار شدن در دام اعتیاد، دریافتم که تمامی وعدهایش دروغین و تنها جهت فریب افرادی به سان من بوده و منزل او به راستی یک لانه فساد هست، دل به دریا زده و تصمیم گرفتم تا به هر شکلی که شده است از دام فرزین رها شده است واقدام به فرار از منزل او کنم.

به همین علت در شب هنگام که فرزین بعد از مصرف بیش از حد شیشه در خواب بود، درحال گریختن از منزل بودم که ناباورانه دیدم که فرزین از خواب بیدار شده است و در حالی که چندان تعادلی ندارد، چونان دیوانگان با چاقویی در دست در حال حمله ور شدن به سوی من هست، که ناگهان چاقویش از دستش افتاد و من که بسیارترسیده بودم از وقت نهایت استفاده را کرده و با دستانی لرزان،چاقو را برداشته و ناخودآگاه از پشت، چندین ضربه را بر پیکربی وجود فرزین وارد کردم و او به ناگاه نقش بر زمین شد و سپس شتابان از منزل خارج شدم و بعد از مدّتی پرسه زدن در خیابان های شهر، خود را به پلیس معرفی و به جرم خود اعتراف کردم.

واژه های کلیدی: زندگی | ارتباط | ازدواج | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs